جنگ روایت‌ها در میدان تصویر؛

در پل B۱ برابر مرگ عکاسی کردم

جنگ روایت‌ها در میدان تصویر؛

در پل B۱ برابر مرگ عکاسی کردم

عکاسی جنگ یکی از جسورانه‌ترین، تاثیرگذارترین و البته تلخ‌ترین شاخه‌های عکاسی است. این هنر فراتر از ثبت یک تصویر ساده، در واقع ثبتِ تاریخ در لحظه وقوع است. عکاسان جنگ کسانی هستند که به جای فرار از آتش، به سمت آن می‌دوند تا به دنیا نشان دهند که در خط مقدم چه می‌گذرد.

در پل B۱ برابر مرگ عکاسی کردم

به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، عکاسی جنگ یکی از جسورانه‌ترین، تاثیرگذارترین و البته تلخ‌ترین شاخه‌های عکاسی است. این هنر فراتر از ثبت یک تصویر ساده، در واقع ثبتِ تاریخ در لحظه وقوع است. عکاسان جنگ کسانی هستند که به جای فرار از آتش، به سمت آن می‌دوند تا به دنیا نشان دهند که در خط مقدم چه می‌گذرد.

نادیا پرماه عکاس خبری و از عکاسان خبرگزاری مهر، در گفتگوی پیش‌رو به بازخوانی تجربه‌های تکان‌دهنده خود از جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان پرداخت. او با اشاره به حادثه پل B۱، از لحظات دشواری گفت که میان غریزه‌ نجات و رسالتِ ثبت حقیقت، در میانه انفجارهای پیاپی ایستادگی کرد. پرماه معتقد است عکاسی جنگ فراتر از یک ثبتِ لحظه‌ای، ساختنِ پلی برای قضاوتِ نسل‌های آینده در ۵۰ سال بعد است؛ تلاشی برای پاسخ دادن به پرسش‌های کودکانی که قرار است تاریخ سرزمین‌شان را از میان اسناد تصویری امروز بازخوانی کنند. او در این روایت، با نگاهی زنانه و انسانی به زوایای پنهان جنگ می‌نگرد و از شکوفایی «همدلی ایرانی» در اوج ویرانی‌ها سخن می گوید. پرماه با مرور خاطره‌ جانسوزِ در آغوش گرفتن پیکر بی‌جان «دیانه»، کوچک‌ترین شهید خانواده تقی‌زاده، مرز میان حرفه و عاطفه را به تصویر می‌کشد.

در ادامه مشروح گفتگو با این عکاس را می‌خوانید.

*خانم پرماه در جریان حمله به پل B۱، شما از معدود عکاسانی بودید که در صحنه حضور داشتید و دچار آسیب هم شدید. لطفاً درباره ثبت تصاویر تخریب پل و خاطرات و حواشی آن روزِ پرحادثه بگویید.

همه چیز از ظهر روز سیزدهم فروردین آغاز شد. من ناهار را میهمان خانواده بودم و در «جهانشهر» از طبیعت بهاری برای خبرگزاری عکاسی می‌کردم که همکارم آقای فتحی، تماس گرفت و خبر داد که «پل B۱» مورد اصابت قرار گرفته است. بلافاصله با ایشان به سمت محل حادثه رفتیم. موقعیت عجیبی بود؛ روز طبیعت بود و خانواده‌ها، کودکان، پاکبانان و مسافرانی که از جاده چالوس برمی‌گشتند، همه حضور داشتند.

حدود ۲۰ دقیقه با آرامش نسبی در فاصله ۱۵ متری پل عکاسی کردیم اما ناگهان موج دوم حملات هوایی آغاز شد. در لحظه انفجار اول، شوکه شده بودم و مدام فریاد می‌زدم: «بچه‌ها! اینجا بچه‌های کوچک هستند!» اضطراب عجیبی تمام وجودم را گرفته بود اما آقای فتحی با یادآوری وظیفه حرفه‌ای‌مان مرا به حفظ آرامش دعوت کرد و گفت: «هلال‌احمر در راه است، وظیفه ما اکنون ثبت این تاریخ است».

                              

در حالی که میان ۲ غریزه «کمک به دیگران» و «انجام وظیفه» دست‌ و پا می‌زدم، به عکاسی ادامه دادم. هشت انفجار پیاپی رخ داد که هر لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شدند. در میانه این آشوب، یک قطعه بتنیِ پرتاب‌شده به زانوی راست من اصابت کرد. درد شدیدی پیچید و کبودی عمیقی ایجاد شد، به طوری که حرکت کردن برایم سخت شد. در همان لحظات، انفجار پنجم به‌قدری نزدیک بود که هُرم آتش را روی صورتم حس کردم.

ثبت آن هشت انفجار، روایتِ مرگی بود که پابه‌پای ما حرکت می‌کرد. در عکس‌های من، آدم‌هایی حضور دارند که در یک فریم ایستاده‌اند و در فریم بعدی که به فاصله چند ثانیه ثبت شده، دیگر وجود ندارند یا به شهادت رسیده‌اند. وحشتناک‌ترین صحنه، مردی بود که در کنار آقای فتحی می‌دوید و لحظاتی بعد، ناباورانه شاهد شهادتش بودیم.

با وجود آسیب‌دیدگی زانو، آقای فتحی مرا به عقب کشید و با سختی خودمان را به ماشین رساندیم. ریه‌هایمان از دود و غبار پر شده بود و سرفه‌های شدید امان‌مان را بریده بود. آقای فتحی به دلیل تنگی نفس شدید حتی نمی‌توانست رانندگی کند؛ وقتی پیاده شد تا از کسی کمک بخواهد، من که می‌خواستم به او کمک کنم، به دلیل سرگیجه و آسیب پا به زمین خوردم.

در نهایت با هر مصیبتی که بود، خود را به منزل یکی از همکاران قدیمی رساندیم. در آنجا، در حالی که ریه‌هایمان هنوز می‌سوخت، پشت سیستم نشستیم. من قدرت تمرکز نداشتم و همکارمان در انتخاب و ادیت عکس‌ها کمک کرد. آن روز، ما میان جبهه درون و بیرون جنگیدیم؛ جنگی برای زنده ماندن و جنگی برای ثبتِ حقیقتِ تلخی که بر پل B۱ گذشت. تصاویر آن روز، تنها عکس نیستند؛ آنها آخرین لحظات حضور آدم‌هایی هستند که بهارشان هرگز به فردا نرسید.

خوشبختانه امدادگران بلافاصله اقدامات پزشکی را آغاز کردند و وقتی دیدم آمبولانس به سمت مراکز درمانی حرکت می‌کند، با خیالی کمی آسوده‌تر آن فضا را ترک کردم. با این حال، آن روز به‌قدری سخت و سنگین بود که هنوز هم بعد از گذشت زمان، حتی صحبت کردن درباره‌اش حالم را دگرگون می‌کند؛ یادآوریِ آن لحظاتی که میان مرگ و زندگی فاصله چندانی نبود، واقعاً دردناک است.

                             

* اگر خاطره‌ای خاص (چه تلخ و چه شیرین) از روند ثبت عکس در جریان حملات به ایران دارید، بفرمایید.

خاطرات جنگ در استانی مثل البرز که مرکز اصابت‌های پیاپی بود، بی‌شمار است؛ گویی هر روزش برای ما عکاسان یک قصه‌ مجزا داشت. اما تلخ‌ترین و عجیب‌ترین خاطره من، مربوط به روز تشییع خانواده ۱۵ نفری «تقی‌زاده» است؛ خانواده‌ای که ۶ شهیدِ خردسال داشتند.

من همیشه روی کودکان حساسیت عجیبی دارم و تماشای رنج آنها برایم تحمل‌ناپذیر است. آن روز مدیریت احساسات برایم ناممکن شده بود؛ میان اشک ریختن و عکاسی دست‌ و پا می‌زدم. پیکرها را یکی‌یکی برای تدفین می‌آوردند. صحنه‌ عجیبی بود؛ داخل قبرها را با اسباب‌بازی‌های کودکان تزیین کرده بودند. در گوشه‌ای ایستاده بودم و از مراسم دفن عکاسی می‌کردم تا اینکه نوبت به پیکر «دیانه تقی‌زاده» رسید؛ کوچک‌ترین عضو خانواده که تنها یک سال و چند ماه داشت.

روضه‌خوان از غربت و معصومیت این طفل می‌گفت و از اینکه پیکرش چقدر رنجور و خسته است. در آن لحظات، حالم اصلاً خوب نبود. ناگهان صدایی شنیدم که گفت: «می‌شود این خانم پیکر را بغل کند و بعد دفنش کنیم؟» دوربین را پایین آوردم. پیکر بی‌جان دیانه را در آغوشم گذاشتند. من کودکان زیادی را بغل کرده بودم اما لمس پیکر سرد و بی‌جان یک طفل یک‌ساله، تجربه‌ای بود که تمام وجودم را لرزاند. او را محکم در آغوش گرفتم و ضجه زدم. در همان لحظه، آقای فتحی عکسی از من گرفت که بعدها بسیار دیده شد؛ تصویری که در آن پیکر دیانه در آغوش من است. آن لحظه مدام از خودم می‌پرسیدم: «گناه این بچه‌ها چیست؟ چرا جنگ باید گریبانِ این جان‌های بی‌گناه را بگیرد؟»

خاطره‌ آن آغوش و سنگینیِ پیکر کوچک دیان، برای ابد در ذهن من حک شده است. آن روز من دیگر فقط یک عکاس نبودم، زنی بودم که تمام دردهای جنگ را در کالبد یک طفلِ معصوم در آغوش می‌کشید. امیدوارم دیگر هرگز شاهد روزی نباشیم که کودکان، بی‌هیچ گناهی، این‌گونه پر بکشند.

* در روزهای نخست شروع تهاجم، زمانی که برای اولین بار از پشت لنز دوربین به صحنه‌های ویرانی یا مقاومت مردم نگاه کردید، چه حسی داشتید؟ آیا دوربین برای شما یک حفاظ بود یا یک مسئولیت سنگین؟

نخستین مواجهه من با جنگ، درست در همان روز اول رقم خورد. صبح زود برای عکاسی از تجمع مردم در مصلی راهی شده بودم که ناگهان در نزدیکی میدان سپاه البرز، شاهد اصابت موشک به ستاد فرماندهی ناجا و پلیس راهور بودم. در فاصله‌ای بسیار کوتاه، انفجار، دود و صدای مهیبِ برخورد را با تمام وجود حس کردم.

کمی بعد متوجه شدم یگان امداد مورد اصابت قرار گرفته است؛ بلافاصله خودم را به آنجا رساندم. با وجود اینکه روز اول جنگ بود و هنوز مجوز رسمی برای عکاسی نداشتیم، با صحنه‌هایی روبه‌رو شدم که پیش از آن هرگز در چنین ابعادی و از چنین فاصله نزدیکی با آنها مواجه نشده بودم. دیدن پیکرهای سربازان جوانی که تازه دانش‌آموخته شده بودند و در حال خارج کردنشان از زیر آوار بودند، لحظاتی بسیار تلخ و سنگین را رقم زد. آن روز با دلگیریِ عجیبی شروع شد؛ شروعی که سنگینی مسئولیت دوربین را بیش از هر زمان دیگری به من یادآوری کرد.

* ثبت این لحظات از نظر اخلاقی و عاطفی چه چالش‌هایی برای شما داشت؟ چگونه بین وظیفه‌ حرفه‌ایِ ضبط واقعیت و احساسات انسانی خود تعادل برقرار می‌کردید؟

از نظر اخلاقی و عاطفی، ما با چالش‌های بسیار سنگینی مواجه بودیم. من از سال ۱۳۹۴ فعالیت رسمی خود را در خبرگزاری آغاز کرده‌ام و پیش از این با بحران‌های متعددی همچون سیل، زلزله، رانش زمین و پاندمی کرونا دست‌ و پنجه نرم کرده بودم؛ اما «جنگ رمضان» تجربه‌ای کاملاً متفاوت بود. طولانی شدن درگیری‌ها و ماهیت دلخراشِ صحنه‌ها، به‌قدری فرساینده بود که در بسیاری از لحظات، مدیریت احساسات عملاً غیرممکن می‌شد.

دفعات زیادی در برابر حجم فاجعه کم می‌آوردیم اما آنچه ما را به ادامه دادن وامی‌داشت، آگاهی از وظیفه‌مان برای «ثبت در تاریخ» بود. با وجود اینکه در بسیاری از موقعیت‌ها احساسات انسانی بر نگاه حرفه‌ای غلبه می‌کرد، تلاش می‌کردیم به مسیرمان ادامه دهیم. با این حال، عبور از این لحظات اصلاً آسان نبود؛ به‌ویژه زمانی که پای کودکان خردسال به میان می‌آمد، حفظ تعادل میان وظیفه و عواطف، سخت‌ترین آزمون ما در این مسیر بود.

* آیا عکسی دارید که به دلیل تلخی بیش از حد یا مسائل امنیتی آن زمان، هرگز منتشر نشده باشد؟ داستان آن عکس چیست؟

تلخ‌ترین خاطره و عکس منتشرنشده‌ من به روزهای سال تحویل بازمی‌گردد. قرار بود گزارشی با موضوع «نبض زندگی» تهیه کنم اما دم‌دمای صبح خبر رسید که یک مجتمع مسکونی مورد اصابت قرار گرفته است. مسیرم را کج کردم تا پیش از رفتن سراغ سوژه‌های نوروزی، از این واقعه عکاسی کنم. ساختمان از ۲ طرف در ۲ کوچه متفاوت فرو ریخته بود. ماشین حمل پیکر چند نفر را برد اما همه نگران پسر بچه هفت ساله‌ای به نام «رادوین» بودند که اثری از او نبود. ۱۰ تا ۱۲ ساعت تمام، عملیات جستجو در جریان بود. سگ‌های زنده‌یاب و نیروهای آتش‌نشانی با احتیاط میان آوار می‌گشتند تا از ریزش مجدد جلوگیری کنند. در تمام آن ساعت‌ها، میان آن ۲ کوچه سردرگم بودیم اما همچنان کورسویی از امید در دل‌مان بود که شاید رادوین را گوشه‌ای، زنده پیدا کنیم.

در کنار این تلخی، شاهد یک «تناقض عجیب» بودم؛ همدلی عمیقی که میان مردم شکل گرفته بود. انگار نه انگار که چند ساعت به سال تحویل مانده و همه باید کنار سفره‌های هفت‌سین باشند. همه پای کار بودند؛ همسایه‌ای که غذا می‌پخت و می‌آورد و کسانی که تمام‌مدت مادربزرگ و خاله رادوین را دلداری می‌دادند. همه می‌خواستند باری از دوش این خانواده بردارند.

سرانجام، درست در حوالی لحظه سال تحویل، پیکر رادوین پیدا شد. تصویری که هرگز از یادم نمی‌رود: «دو پای کوچک که از زیر خاک بیرون زده بود.» عکاسی کردم و در آن لحظه تمام تلاشم را کردم تا حرفه‌ای بمانم و احساساتم را مدیریت کنم اما وقتی از آنجا بیرون زدم، زیر باران شدید، تمام مسیر طولانی تا خانه را گریه کردم. آرام نمی‌شدم و مدام شعر سایه در ذهنم مرور می‌شد: «ارغوان، این چه رازی است که هر سال بهار، با عزای دل ما می‌آید؟»

آن شب و فردا صبحش، مدام به این فکر می‌کردم که رادوین آینده این مرز و بوم بود؛ چرا باید شب سال نو چنین سرنوشتی برایش رقم می‌خورد؟ در نهایت، با مشورت همکاران در خبرگزاری، تصمیم گرفتیم آن عکس‌ها را منتشر نکنیم. در آن روزها که همه از «نبض زندگی» و تداوم امید در میان جنگ می‌گفتند، نخواستیم آن حجم از تلخیِ محض را به افکار عمومی منتقل کنیم. آن گزارش، برای همیشه در آرشیو شخصی من و در گوشه‌ای از قلبم باقی ماند.

                                         

* در همان روزهای اولیه حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران، صحت عکس‌های عکاسان توسط رسانه‌های معاند زیر سوال رفت. درباره این شیوه تهاجمی آنها و راهکار صحیح برخورد با آن توضیح دهید.

در شرایطی که وطن مورد تجاوز دشمن قرار می‌گیرد، کاملاً طبیعی و پیش‌بینی‌شده است که رسانه‌های معاند برای سرپوش گذاشتن بر جنایات آمریکایی- صهیونیستی، به ابزار «انکار» و «تشکیک» متوسل شوند. آنها با زیر سوال بردن اصالت تصاویر، در پی تضعیف روحیه مردم و تطهیر چهره متجاوز هستند. به اعتقاد من، بهترین راهکار برای مقابله با این جنگ رسانه‌ای و اثبات حقیقت، تکیه بر «چندجانبه‌گرایی در روایت» است. استناد به نهادهای امدادی، یکی از این موارد است؛ حضور و گواهی نیروهای مردمی، هلال احمر و آتش‌نشانی که در خط مقدم امدادرسانی هستند، بهترین سند برای رد ادعاهای دروغین است. روایت این نهادها به دلیل ماهیت بشردوستانه‌شان، ضریب نفوذ و باورپذیری بالایی دارد.

همچنین، تکثر در تولید محتوا، دیگر موردی است که نشان می‌دهد همکاران رسانه‌ای ما در بخش‌ها و قالب‌های متنوع (عکس، ویدیو، گزارش مستند) آثاری تولید کرده‌اند که هم‌پوشانی آنها با یکدیگر، هرگونه شائبه ساختگی بودن را از بین می‌برد. وقتی یک واقعه از چندین زاویه و توسط چندین لنز ثبت شود، راه برای تکذیب بسته می‌شود. در نهایت، باید مردم را تشویق کرد تا اخبار را از منابع معتبر پیگیری کنند. در دوران تهاجم، شواهد عینی به وضوح در سطح شهرها و در میان مردم دیده می‌شود. آثار جنایت غیرقابل انکار است و مردم می‌توانند با تطبیق اخبار با آنچه به چشم می‌بینند، حقیقت را از دروغ تمیز دهند.

واقعیتِ میدان همیشه قوی‌تر از بازی‌های رسانه‌ای است و وظیفه ما به عنوان عکاس، ثبتِ صادقانه همین واقعیت‌هاست تا راه بر هرگونه تحریف بسته شود.

* از نگاه شما، تفاوت میان یک «عکس خبری» که صرفاً واقعه را گزارش می‌دهد با یک «عکس مستند جنگی» که قرار است در تاریخ ماندگار شود، در چیست؟

تفاوت بنیادین میان این ۲ در «ماندگاری» و «عمق روایت» نهفته است. عکس خبری معمولاً برای حافظه کوتاه‌مدت جامعه ثبت می‌شود؛ وظیفه‌اش اطلاع‌رسانی سریع است و به زمان‌بندی و فوریتِ وقوع حادثه وابستگی شدیدی دارد.

اما عکس مستند جنگی، جایش در حافظه بلندمدت یک ملت است. اگر عکس خبری تنها «واقعیت» (آنچه اتفاق افتاده) را روایت کند، عکس مستند جنگی به دنبال «حقیقتِ» نهفته در دل آن واقعیت می‌گردد. به همین دلیل است که عکس مستند، با گذشت زمان منقضی نمی‌شود. این تصویر از قید لحظه فراتر می‌رود و به سندی تبدیل می‌شود که سال‌ها بعد، در کتب درسی و منابع تاریخی، همچنان درباره‌اش گفتگو خواهد شد. در واقع، عکاس مستند جنگی به‌جای ثبتِ «یک خبر»، «یک تاریخ» را به تصویر می‌کشد.

* عکس‌های شما امروز بخشی از حافظه تاریخی ایران در برابر تجاوز بیگانه است. وقتی به آن تصاویر نگاه می‌کنید، آیا فکر می‌کنید حق مطلب درباره ایثار این دوران ادا شده است؟

تصاویر ما اگرچه تلاش می‌کنند بخشی از حافظه تاریخی ایران را بسازند اما حقیقت این است که حجم عظیم ایثار، همدلی بی‌نظیر مردم، مقاومت سرسختانه و فداکاری‌هایی که برای دفاع از خاک وطن صورت گرفت، بسیار فراتر از چارچوبِ «کادر» دوربین‌های ماست.

عکاسی در نهایت یک برش از واقعیت است اما آن روحِ بزرگ و معنای عمیقی که در فداکاری‌های مردم جریان داشت، در هیچ تصویری به طور کامل گنجانده نمی‌شود. به نظرم هیچ عکسی، هرچقدر هم که گویا باشد، نمی‌تواند تمامِ حقیقتِ یک حماسه بزرگ را در خود جای دهد. ما تنها توانستیم گوشه‌هایی از این شکوه را ثبت کنیم؛ در حالی که اصلِ ایثار، در قلب‌ها و لحظاتی جریان داشت که هیچ لنزی یارای ثبت تمام و کمال آنها را ندارد.

* به عنوان کسی که زشتی‌های جنگ و شکوه پایداری را از نزدیک دیده، فکر می‌کنید عکاسی جنگ در دوران مدرن (با وجود شبکه‌های اجتماعی) چه تفاوتی با دوران گذشته پیدا کرده است؟

من به عنوان کسی که تجربه عکاسی در بحران‌های اخیر، از جمله «جنگ ۱۲ روزه» و «جنگ رمضان» را داشته‌ام، تفاوت اصلی میان عکاسی جنگ در دوران مدرن با دوران هشت سال دفاع مقدس را در عنصر «سرعت و گستره‌ انتشار» می‌بینم. در دوران مدرن، عکاسی جنگ به ما این امکان را می‌دهد که مفاهیم و روایت‌ها را با سرعتی باورنکردنی انتقال دهیم. امروز اگر من از جنایتی که رخ داده عکاسی کنم، می‌توانم آن تصویر را از طریق خبرگزاری‌ها و شبکه‌های اجتماعی در کسر از ثانیه‌ای به معرض نمایش بگذارم و صدای مظلومیت مردم را به گوش تمام دنیا برسانم.

این در حالی است که عکاسان شریف دوران دفاع مقدس، از این امکانِ انتقالِ آنیِ مفاهیم محروم بودند. در آن زمان، فرآیند ظهور، چاپ و انتشار عکس، زمان‌بر بود و فاصله‌ای طولانی میان «ثبت واقعه» و «آگاهی افکار عمومی» وجود داشت اما امروز دوربین ما به سلاحی تبدیل شده که تأثیرش بلافاصله و در ابعادی جهانی مشاهده می‌شود.

* آیا لحظاتی در عکاسیِ این چهل روز پیش آمد که جان انسانی در خطر باشد؟ آیا هرگز دوربین را زمین گذاشتید تا به جای عکاسی، کمک کنید؟ مرز بین «عکاس بودن» و «انسان بودن» در آن لحظات کجاست؟

در جریان یکی از تجمعات بزرگ مردمی، در حالی که مشغول عکاسی بودم، متوجه خانمی شدم که روی صندلی نشسته بود و با چشمانی بی‌فروغ و بدون پلک زدن به نقطه‌ای خیره شده بود. وقتی بالای سرش رفتم، با صدایی بسیار ضعیف و بریده‌بریده گفت که نیاز حیاتی به کپسول اکسیژن دارد. اطراف را برای پیدا کردن نیروهای هلال‌احمر جستجو کردم، اما به دلیل ازدحام بیش از حد جمعیت، آمبولانس‌ها نمی‌توانستند وارد آن محدوده شوند. با کمک خانم دیگری که آنجا بود، تصمیم گرفتیم او را به سمت نیروهای امدادی که در خیابان‌های بالاتر مستقر بودند، ببریم. هر کدام از ما یکی از دستان او را روی شانه‌هایمان انداختیم تا وزن بدنش تقسیم شود و بتوانیم او را از میان پیاده‌روهای شلوغ عبور دهیم.

مسافت طولانی و طاقت‌فرسایی بود. در میانه راه، او سعی کرد وضعیتش را توضیح دهد؛ گفت که ریه‌اش در اثر تصادف قبلی آسیب دیده است اما همین چند کلمه حرف زدن، توان باقی‌مانده‌اش را گرفت؛ نفسش قطع و بیهوش شد و روی زمین افتاد. در آن لحظات دلهره‌آور، تمام فکرم رسیدن به امدادگران بود. خوشبختانه امدادگری که پیش‌تر از وضعیت او باخبرش کرده بودم، به سرعت خود را به ما رساند. آنها بلافاصله اقدامات پزشکی را آغاز کردند و او را با آمبولانس بردند.

در آن لحظات، دوربین برای من در اولویت دوم قرار گرفت. شاید این کمترین کاری بود که از دستم برمی‌آمد، اما معتقدم در چنین بحران‌هایی، پیش از آنکه یک «عکاس» باشیم، یک «انسان» هستیم. وقتی پای جان یک انسان در میان است، مرز وظیفه حرفه‌ای و مسئولیت انسانی برداشته می‌شود؛ چرا که ثبتِ حقیقت، نباید به قیمت از دست رفتنِ جانی تمام شود که خود بخشی از همان حقیقت است.

* آیا معتقدید که عکاس جنگ حق دارد «همه چیز» را ثبت کند، اما نباید «همه چیز» را منتشر کند؟ چه معیارهایی باعث می‌شد تصمیمی بگیرید که عکسی در آرشیو بماند و هرگز به صفحه روزنامه‌ها راه نیابد؟

عمیقاً معتقدم که وظیفه عکاس، ثبتِ حداکثریِ وقایع است اما این به معنای جواز نشر همه‌جانبه نیست. عکاس باید «همه چیز» را برای تاریخ ثبت کند اما در مقامِ انتشار، ملاحظات متعددی وجود دارد که نباید نادیده گرفته شوند.

بسیاری از عکس‌ها ممکن است حاوی کدهای امنیتی یا مختصات خاصی باشند که انتشار بی‌موقع آنها، امنیت نیروها یا پیش‌برد عملیات‌ها را به خطر بیندازد اما فراتر از مسائل امنیتی، معتقدم «زمان‌بندی در نشر» حیاتی‌ترین بخشِ اخلاق حرفه‌ای ماست.

گاهی یک عکس در لحظه‌ وقوع حادثه، نباید منتشر شود، چون ممکن است باعث رعب و وحشت بی‌دلیل، سوءاستفاده دشمن یا جریحه‌دار شدنِ بیش از حدِ افکار عمومی شود. بسیاری از ما عکاسان، فریم‌هایی در آرشیو داریم که اگرچه ثبت شده‌اند اما برای انتشار در نمایشگاه‌ها، کتاب‌های مستند یا دورانِ پس از بحران کنار گذاشته شده‌اند. در واقع، برخی تصاویر برای درکِ تاریخ در «آینده» هستند، نه برای مصرفِ خبری در «امروز». از این رو، صبوری در انتشار و تشخیصِ لحظه مناسب، مهارتی است که به اندازه خودِ عکاسی اهمیت دارد.

* در دوران جنگ، برخی تصاویر برای حفظ روحیه عمومی یا به دلایل امنیتی منتشر نمی‌شود. نگاه امروز شما به این محدودیت‌ها چیست؟ آیا فکر می‌کنید با گذشت زمان، وقت آن رسیده که آن گنجینه‌های پنهان دیده شوند؟

در میانه یک نبرد، محدودیت‌های نشر واقعیتی انکارناپذیر است. تقریباً تمام عکاسانی که در خط مقدم یا مناطق عملیاتی حضور داشته‌اند، از یک «گنجینه پنهان» برخوردارند؛ فریم‌هایی که هرگز روی خروجی خبرگزاری‌ها نرفته و در لحظه وقوع، مجالی برای دیده شدن نیافته‌اند.

اما نگاه من این است که این تصاویر نباید برای همیشه در آرشیوها حبس شوند. با گذر از دوران بحران، این عکس‌ها تغییر ماهیت می‌دهند؛ آنها از یک «خبر فوری» به یک «سند تاریخی و آموزشی» تبدیل می‌شوند. معتقدم با گذشت زمان و فراهم شدن شرایط مناسب، می‌توان این آثار را در قالب کتاب‌های مستند یا نمایشگاه‌های تخصصی عرضه کرد. حتی بسیاری از این تصاویر پنهان، امروز می‌توانند به عنوان منابع آموزشی برای انتقال تجربیات به نسل‌های بعدی عکاسان و پژوهشگران تاریخ مورد استفاده قرار گیرند. در واقع، زمان است که تعیین می‌کند چه زمانی یک «راز پنهان» به یک «سند ماندگار» تبدیل شود.

* چقدر آزادی عمل برای انتخاب سوژه داشتید؟ آیا محدودیت‌هایی مانع از ثبت بخش‌هایی از واقعیت می‌شد؟ چگونه تلاش کردید که دوربین‌تان به جای ابزار تبلیغاتی، به ابزار ثبت حقیقت تبدیل شود؟

من تجربه عکاسی کامل از جنگ ۱۲ روزه در تهران و «جنگ رمضان» در استان البرز را دارم؛ این ۲ تجربه علیرغم شباهت‌ها، تفاوت‌های ساختاری زیادی با هم داشتند. در جریان جنگ رمضان، البرز یکی از استان‌هایی بود که بیشترین اصابت‌ها و حوادث را تجربه کرد. شرایط به‌قدری پرشتاب بود که ما مدام از یک واقعه به واقعه دیگر می‌رفتیم. تصور کنید ریتم کاری ما چگونه بود: صبح در مراسم وداع با شهدا بودیم، ساعتی بعد در تشییع پیکرها، سپس عکاسی از تجمعات مردمی و بلافاصله اعزام به مناطق مسکونی تخریب‌شده. در کنار این‌ها، وقایع جانسوزی مثل سوگ رهبر شهید و مراسم بیعت با رهبر جدید هم جریان داشت. در چنین فضای فشرده‌ای، فرصتی برای درنگ نبود و ما تنها تلاش می‌کردیم در میانه این طوفان حوادث، حضور داشته باشیم تا هیچ برشی از تاریخ از قلم نیفتد.

درباره بخش دوم سوال‌تان باید بگویم، تمام دغدغه و تلاش ما این بود که «حقیقت» را همان‌گونه که در برابرمان جان می‌گرفت، ثبت کنیم. ما خود را نه یک ابزار تبلیغاتی، بلکه روایتگرِ یک «سند تاریخی» می‌دیدیم. سعی کردیم با وفاداری به واقعیت، رنج و ایستادگی مردم را به بهترین شکل روایت کنیم. نمی‌دانم تا چه حد در این مسیر موفق بوده‌ایم اما وجدان حرفه‌ای ما گواهی می‌دهد که تمام توان‌مان را برای ثبتِ صادقانه تاریخِ این سرزمین به کار بستیم.

دقیقاً همین‌طور است؛ ما همواره میان ۲ گروه از مخاطبان ایستاده‌ایم؛ از یک سو، مردمِ هم‌عصر ما هستند که با نگاهی نقادانه و با لمسِ مستقیم شرایط، عکس‌ها را بررسی می‌کنند. از سوی دیگر، نسل‌های آینده‌ای قرار دارند که شاید امروز کودکانی خردسال باشند و هیچ درک مستقیمی از ابعاد این جنگ نداشته باشند. رسالت اصلی من در ثبت این تصاویر، پاسخ دادن به سوالاتِ ذهنی همان کودکان در ۵۰ سال آینده است. ما با عکس‌هایمان می‌خواهیم به آنها بگوییم که در این مقطع از تاریخ چه گذشت.

صادقانه بگویم، در آن لحظات بحرانی که میان انفجار و حادثه گرفتار هستی و شاتر را فشار می‌دهی، شاید مجال چندانی برای فکر کردن به ۵۰ سال بعد نباشد؛ در آن ثانیه‌ها، تمام توان عکاس صرف «ثبت دقیق واقعه» و «زنده ماندن» می‌شود. اما فرآیند فکری اصلی، در مرحله‌ بازبینی و ادیت عکس‌ها شکل می‌گیرد. آنجاست که من خودم را جای مخاطبِ نیم قرن بعد می‌گذارم و از خود می‌پرسم: «آیا این فریم، قضاوت درستی از این جنگ به او می‌دهد؟»

ما امروز وقتی به عکس‌های ۵۰ سال پیش نگاه می‌کنیم، گویی به آن زمان سفر کرده‌ایم. من هم تلاش می‌کنم با عکس‌هایم، پلی بسازم تا آیندگان بتوانند از روی آن عبور کنند، به امروز ما برسند و بر اساس حقایق، تاریخ را قضاوت و تحلیل کنند.

* حس و حال شما به عنوان یک خانم در فضای جنگ‌زده و آسیب‌دیده که احتمالاً با صحنه‌های بسیار دردناکی مواجه شده‌اید، چگونه بود؟ با این شرایط سخت چگونه کنار آمدید؟

من فعالیت رسمی‌ام را از سال ۱۳۹۴ در خبرگزاری شروع کردم و در این یک دهه، بحران‌های انسانی و حوادث دشوار بسیاری را از نزدیک دیده‌ام؛ از حوادث چهارشنبه‌سوری و دوران سخت کرونا گرفته تا جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان. در تمام این جراحت‌ها و تصاویر دلخراش، آموخته‌ام که نباید تنها ابعاد سیاه و دردناک وقایع را دید چرا که در دل هر بحرانی، بُعدی از شکوه و زیبایی انسانی نیز نهفته است.

صادقانه بگویم، گاهی حجم غم و سختیِ شرایط در جنگ به‌قدری زیاد می‌شد که احساس می‌کردم دیگر توانِ ادامه دادن ندارم اما آنچه در آن لحظاتِ لبریز از ناامیدی به من قوت قلب می‌داد و باعث می‌شد دوباره دوربین را به دست بگیرم، «همدلیِ شگفت‌انگیز مردم» بود. من با چشم‌های خودم دیدم که در اوج بحران، هر کس هر آنچه در توان داشت برای کمک به دیگری وسط می‌گذاشت. وقتی خانه‌ای ویران می‌شد، یکی داوطلبانه برای نصب شیشه‌ها می‌آمد، دیگری گچ‌کاری‌اش را انجام می‌داد و آن یکی که هنری فنی نداشت، برای نیروهای امدادی غذا و شیر فراهم می‌کرد تا اثر گازهای سمی را کم کند.

این ویژگیِ اصیلِ ایرانی است که در بحران‌ها هوای یکدیگر را به شکلی وصف‌ناپذیر دارند. همین صحنه‌های کوچکِ همدلی، در میانه آن غمی که آدم را از پا درمی‌آورد، نوری از امید در دل من روشن می‌کرد. این «کنار هم بودنِ مردم» است که به من انگیزه می‌دهد تا بایستم و روایتگر نه‌فقط رنج‌هایشان، بلکه بزرگی و عطوفتشان در سخت‌ترین روزهای تاریخ باشم و البته که عشق به شغل و وطن و ثبت تاریخ ایران هم برایم مطرح است.

2026-05-11

تعداد بازدید: 119

پربازدیدترین‌ها

جدیدترین‌ها

برگزیده‌ها

ایران
آیکون توانخواهان

T

T